|
داستان های متنوع داستانک ها,داستان های خنده دار,افسانه ها,داستان های زیبا,داستان های عاشقانه
| |||
|
تبادل لینک یعنی چه؟ link exchange یا تبادل لینک راهی است که در آن دو یا سه سایت لینک های همدیگر را در سایت هایشان قرار می دهند. فواید تبادل لینک چیست ؟ - با تبادل لینک علاوه بر اینکه کاربران دو سایت با هم دیگر آشنا می شوند، رنکینگ سایت شما نیز در موتور های جستجوگر وب بالا می رود. همانگونه می دانید جستجوگرها امروزه اصلی ترین درگاه جذب کاربر به حساب می آیند. - از طریق تبادل لینک آمار سایت شما افزایش پیدا میکند, همچنین موتور جستجوی گوگل به تبادل لینک اهمیت زیادی میدهد و اگر با سایت های مرتبط با موضوع خودتون تبادل لینک کنید Page Rank شما و همچنین ورودی شما از موتورهای جستجو بیشتر میشود. تبادل لینک سه طرفه یک معجزه برای افزایش رتبه سایت شماست که افزایش آمار بازدید و ترافیک سایت را به همراه خواهد داشت که نتیجه ی همه اینها ، سایتی میشود که هم برای کاربران و هم موتورهای جستجو ارزشمند است و میتوان از آن برای کسب درآمد و خیلی موارد دیگر به نفع خود استفاده کرد. - آیا هم اینک قصد تبادل لینک سه طرفه با مارا ندارید ؟
برای رفتن به دایرکتوری تبادل لینک سه طرفه و رایگان ما اینجا را کلیک کنید
برچسب ها: تبادل لینک، تبادل لینک 3 طرفه، تبادل لینک رایگان، تبادل لینک سه طرفه،
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد. داستان خویشاوند الاغ روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد, شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟ ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟! داستان دم خروس یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت, ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام, ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید. داستان خروس شدن ملا یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد! ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی! ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند! ادامه مطلب طبقه بندی: داستان طنز، برچسب ها: داستان کوتاه، داستان ملا، داستان ملا نصرالدین، داستان خنده دار، داستان طنز، داستان عاشقانه، یارو زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟ کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. اون میآد می پرسه: چی میخوای عزیزم؟ یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا یارو می گه: دیب! طبقه بندی: داستان طنز، داستانک، برچسب ها: داستان کوتاه ایرانی، داستان داروخانه، دیب، چگونه، آیا، ا، س، ک، ر، سک، داستان سک، داستان خفن، مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید! منبع:میهن فارس
طبقه بندی: داستان طنز، داستانک، برچسب ها: داستان کو تاه خنده دار، داستان خنده دار جدید، داستان س، داستان موتاه جدید، داستان کوتاه جدید،
حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیدهاید که دنده عقب میرفته که به ماشین یک کانادایی میزند و پلیس که میآید، از راننده ایرانی عذرخواهی میکند و میگوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی شده شما دنده عقب میرفتید!" حالا اتفاق جالبتری در اتوبان اصفهان رخ داده: یه اصفهانی توی اتوبان با سرعت ??? کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس میآید کنار ماشین و میگوید: "گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی میگوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست. من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین." مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم میزند به فرماندهاش و عین قضیه را تعریف میکند و درخواست کمک فوری میکند. فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل میرساند و به راننده اصفهانی میگوید: آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در میآورد و میدهد به فرمانده. فرمانده میگوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در میآورد و میدهد به فرمانده. فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور میدهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده میبینه که صندوق هم خالی است. فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی میگوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!" اصفهانی میگوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخواد بگه من داشتم ??? تا سرعت میرفتم؟ طبقه بندی: داستان طنز، داستانک، برچسب ها: داستان، داستان خنده دار، داستان س، داستان خفن، داستان دختر، داستان همسایه، داستان رانندگی، داستان اصفهانی، لر، رشتی، 3 آمریكایی و 3 ایرانی سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا! طبقه بندی: داستان طنز، داستانک، برچسب ها: داستان س، داستان خنده دار، داستان طنز، داستان ایرانی،
داستان خنده دار یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد . طبقه بندی: داستان طنز، داستانک، برچسب ها: داستان خنده دار، داستانک، داستان طنز، داستان خدا، شوخی حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند و به ریش و سبیل همه می خندیدند.در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت،با یکدیگر گفتند:((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))کلاغ خنده ای قارقاری کرد و گفت:((نخیر جانم!قاری نداشتم.یعنی کاری نداشتم.می خواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه.حالا که فهمیدم سالم است کلی خوش به حالم شد.مگر نه بچه ها؟)) ادامه مطلب طبقه بندی: داستان طنز، داستان عبرت آمیز، برچسب ها: داستان خنده دار، داستان خنده دار شوخی،
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: ادامه مطلب طبقه بندی: داستان عاشقانه، داستانک، برچسب ها: داستان زیبا، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان س، داستان خفن، زنده به گور چشمامو که باز کردم همه جا تاریک بود . تموم تنم درد می کرد . خواستم سرمو بلند کنم ولی نتونستم . یه چیزخیلی سنگین و سفت روی صورتم بود . نمی تونستم خوب نفس بکشم . احساس نفس تنگی می کردم . بوی خاک می اومد . خاک مرطوب . چند بار پلکامو باز و بسته کردم . یعنی چی ؟ اینجا کجاست ؟ دستام محکم به تنم چسبیده بود . خدای من .. خدای من .... خدای من چشمامو به هم فشار دادم و زیر لب زمزمه کردم : - خدای من ... نکنه .. نکنه ... خدا خدا خدا ... حس کردم قلبم ریخته کف سینه ام . داد زدم . - آیییییییییییییییییییی .... صدام که توی گوشم پیچید وحشت کردم . هیچکسی نبود . هیچکس سرمو به سمت راست برگردوندم . اونچیزی که روی صورتم سنگینی می کرد اومد پایین تر و چسبید روی فکم . سرم همونطور موند . صدای ضربان قلبمو میشنیدم . - آییییییییییی تور و خدا یه نفر کمک کنه . صدای مبهم و گنگی به گوشم می رسید . صداهایی شبیه جیغ و گریه . گوشامو تیز کردم . صداها از بالای سرم می اومد . چند متر بالای سرم . تموم تنم یهو سرد شد . یخ بستم . قلبم برای چند لحظه واستاد . - یا امام زمان ... همه تنمو با شدت تکون دادم . فشار چیزای سنگینی که روم بود بیشتر و بیشتر شد . داشتم خفه می شدم . - آییییییییییی خدااااا .... باورم شد . من راس راسکی زنده به گور شده بودم . برای چند لحظه بی حرکت موندم . از شدت وحشت داشتم قالب تهی می کردم . - من نمررردم ... برچسب ها: داستان ترسناک، داستان وحشتناک، داستان خفن، داستان س، داستان زنده به گور، داستان خیلی ترسناک، داستان ترسناک واقعی، داستان وحشتناک واقعی، ![]() یه بابایی میخوره زمین دستش پیچ می خوره ، منتها تنبلیش میاد بره دكتر نشونش بده،دستش یه مدت همینجور درد می كرده ،تا یه روز رفیقش بهش میگه : این داروخونه سر كوچه یه كامپیوترآورده كه صد تومن میگیره ، آنی هر مرضی رو تشخیص میده !!! یارو پیشِ خودش میگه : خوب دیگه صد تومن كه پولی نیست ، بریم ببینیم چه جوریاس ... میره اونجا ، می بینه یه دستگاه گذاشتن ، جلوش یه شكاف داره ، روش نوشته : لطفا اسكناس صد تومانی وارد كنید ... یارو صد تومنی رو میذاره ، یهو یه چیزه قیف مانند میاد بیرون ، میگه : نمونه ادرار !!! طرف هم با خجالت قیفُ می بره پُر می کنه و میاره !!! بعد از دو سه دقیقه ، كامپیوتره یه تیكه كاغذ میده بیرون كه روش نوشته بوده : یكی از تاندن های دست شما پاره شده ، باید یه هفته ببندینش و باهاش كار سنگین نكنید تا خوب شه !!! یارو كف می كنه كه این لامصب اینهمه چیزُ چطور از یکم ادرار فهمیده ؟؟؟!!! خلاصه كرمش می گیره كه ببینه میشه گولش زد یا نه ...فرداش یه شیشه مربا ورمیداره ، تا نصف توش آبِ شیر میریزه ، بعد میده سگش توش جیش کنه ، یه دونه از آدامسای دخترشُ هم میندازه توش ، یه معجون درست می کنه ، بعدم میره همون داروخونه ، معجونش رو میریزه به جای نمونه ادرار !!! كامپیوتره یه 15 دقیقه قیژ قیژ و دلنگ دلونگ می كنه ، بعد یه كاغد چاپ میكنه میده بیرون كه روش نوشته بوده : آبِ شیرتون آهک داره ، باید لوله كش بیارید درستش كنه ...سگت قلبش ناراحته ، همین روزها تموم میكنه ...دخترت حامله س ، باید بری خِرِ پسره طبقه پایینی رو بگیری ... درضمن ، اگه بخوای همینجوری شیشه مرباهای سنگین سنگین بلند کنی ، تاندن دستت هیچ وقت خوب نمیشه...! طبقه بندی: داستان طنز، برچسب ها: هوش مصنوعی، داستان خنده دار، داستان طنز، داستان عاشقانه، ![]() مردی قصد ازدواج داشت.مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود. او به هر زن 5000 دلار پول داد تا ببیند هرکدام با آن چه کار میکنند! امیدوارم خوشتون بیاد، خودم که خیلی باهاش حال کردم ادامه مطلب طبقه بندی: داستان طنز، داستان عاشقانه، برچسب ها: انتخاب همسر، باحال، س، ک، سکا،
اردبیل
قم – سلام حاج آقا ادامه مطلب طبقه بندی: داستان طنز، برچسب ها: سرشماری، لطیفه، خنده دار، |
| ||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||