تبلیغات
داستان های متنوع - داستان زنده به گور
 
داستان های متنوع
داستانک ها,داستان های خنده دار,افسانه ها,داستان های زیبا,داستان های عاشقانه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرشید
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما بیشتر چه نوع داستانی در وبلاگ بگذاریم؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ادامه داستان زنده به گور

جیغ زدم.... نعره زدم ...

- کمک....کمک............

صدام توی گوشم می پیچید .

صداهای گنگ بالای سرم یواش یواش کمتر و کمتر می شد .

- یا حضرت عباس ... یا امام رضا ... ای خداااااااا

گریم گرفت .

زار زدم .

- آییییییی ....

تکه سنگی که روی قفسه سینه ام بود اومد پایین تر ...

( نمی تونین حتی تصور اینو بکنین که آدمو توی یه تیکه جا در ابعاد یک متر در دو متر بخوابونن روی تیکه سنگای ریزاونم در حالیکه دورش یه تیکه پارچه رو سفت بستن و توی سوراخای بینیش و گوشش پنبه فرو کردن و بعدش تازه روی بدنش تیکه سنگای صاف و پهن بچینن و حتی یه ذره هم بهش رحم نکنن و کیپ تا کیپ سنگ روی سنگ بذارن و بعد حدود صد کیلو خاک بریزن روش ... نمی دونین چه احساسی به ادم دست میده ... زنده زنده هم که باشی میمیری در دم )

لحظه به لحظه اکسیژن توی قبر ( حالا دیگه خوب می دونستم که توی قبرم ) کمتر و کمتر می شد .

آرزو می کردم کاش زودتر می مردم و از این عذاب وحشتناک راحت می شدم .

با صدای بلند گریه می کردم .

- ماماننننن ...

( آدم هر چقدر هم که بزرگ باشه و توی هر سن و موقعیتی که باشه وقتی شدیدا تحت فشار قرار بگیره و همه درا روش بسته بشه یهویی یاد مامانش میفته ... نمی دونم چرا یاد باباش نمیفته ولی به هرحال من توی اون موقعیت فشار آلود شدیدا مامانمو می خواستم ... مسخره ام نکنین ... خودتونو بذارین جای من ...)

توی عمرم هیچوقت اینقدر حقیرانه گریه نکرده بودم .

(در مورد مرگ خیلی چیزا می دونستم و خیلی کتابا خونده بودم و حقیقتا ازش نمی ترسیدم ولی در مورد زنده به گور شده و راه های مبارزه با آن هیچ کتابی نخونده بودم و اصلا آمادگی پذیرش همچین موقعیتی رو نداشتم .)

هیچکاری از دستم بر نمی اومد .

یاد مادر بزرگ افتادم که می گفت هر وقت گیر کردی ننه نذر کن .. نذر کن همه مشکلاتت بر طرف میشه .

توی اون موقعیت بحرانی نذر کردم .

- خدایا اگه از این گور بیام بیرون ( ذهنم کار نمی کرد نمی دونستم چی رو نذر کنم که ارزشش پیش خدا بیشتر باشه ) اگه بیام بیرون همه چیمو می دم به فقیر فقرا ... تا آخر عمرم کارای خوب خوب می کنم ... خدااااااااااااااا

چشمامو بستم ( گرچه فرقی نمی کرد چشمام که باز بود هم همه جا تاریک بود )

با حودم گفتم الان که چشامو باز کنم همه جا روشنه و همه چی به خیر و خوشی تموم شد .

چشامو باز کردم ... تاریک بود ... هیچ اتفاقی نیفتاده بود .

با تموم انرژی داد زدم .

- کممممکککک ... من زنده اممممم ... کمکککککک .

بوی خاک و هرم گرمای توی قبر داشت واقعا خفم می کرد .

سرمم که همونطور به طرف راست پیچیده شده بود و اصلا قدرت حرکت نداشتم .

- خدایا غلط کردم ... خدایا غلط کردم ...

( اصلن خصوصیت آدم همینه دیگه ... وقتی مثه خر توی گل گیر می کنه همچین خوب میشه .. یاد خدا میفته ... منمن یاد انبوه گناهان کرده و نکرده ام افتادم و با خودم اون ته ته دلم یواشکی می گفتم شاید اینطوری خدا دلش به رحم بیاد و منو بکشه بیرون از این گور )

- خدایا جون مادرم یه فرصت دیگه ..یه فرصت دیگه بهم بده ... به خدا خوب میشم ... خدایا ... توبه کردم ... غلط کردم .

( فرض بکنین گرچه فرصشم مشکله ولی فرض بکنید که یه آدم زنده سه متر زیر خاک تنها , در اون وضعیت بحرانی چیکار می تونه بکنه ؟ دست به دامن کی می تونه بشه ... همه تنهات گذاشتن ... ارزشت به اندازه یه تیکه گوشت شصت , هفتاد کیلویی فاسد پیف پیفو پایین اومده ... عزیزترین کستم حاضر نیس یه ساعت تو رو پیش خودش نگه داره ... بچه ها ازت می ترسن ... میان پرتت می کنن توی یه چاله بعدش روت خاک می ریزن و یه عده هم دماغاشونو می گیرن و فین فین می کنن و زار می زنن که آیییی چرا مردی ... بعد یه ساعتم تموم ... علی موند و حوضش ... ای دنیای دون ... ای دنیای بی وفا ... همون زن آدم که عاشقت بود یه روزی و واست جون می داد دم آخری ترسید بیاد از جلو روی مرده تو نگاه کنه ... ترسید ! آخه زن یه عمر همین صورتو می بوسیدی ... عاشقش بودی ... هی به خوشگلی شوهرت می نازیدی بی وفا ... سه لیتر اشک ریختی و بعدش تموم ... )

- خدایا غلط کردم .... تو رو به فاطمه زهرا منو از این سوراخ بکش بیرون ...

یه لحظه یه صدایی شنیدم ... یه صدای گنگ ... صدا از روبروم میومد .

قلبم دوباره ریخ کف سینه ام . ( وقتی می گم ریخ کف سینه ام چون کف پام نمی تونس بریزه چون دراز به دراز بودم و گرنه می ریخ کف پام )

چشمامو باز کردم ولی چه سود تازه اگه تو گورمم چراغ روشن می کردن این پارچه کفن نمی داش چیزی رو ببینم

یهو حس کردم یه چیز نرمی شبیه ... شبیه ... یا حضرت ابوالفضل .. شبیه پوزه موش... موش ...... نعره زدم ....آییییییییییییییییییییییییییی

سرمو محکم برگردوندم بالا ... بینیم گیر کرد به سنگ بد مصب و چنان دردی گرفت که زنده به گور شدن و موش و همه کوفت و زهر و مارارو فراموش کردم و دوباره نعره زده اما این بار به جای آی گفتم : - آخخخخخخخخخخخخ .

خدای من ... خب معلومه که وقتی بوی گوشت به دماغ موش و جک و جونورای زیر خاکی بخوره یهوو همه سر و کلشون پیدا بشه و به شکماشون صابون مالیده آماده بخور بخور باشن ... وحشتم صد افزون شد .

یاد حیوونی به اسم گورکن افتادم که غذای مورد علاقش لاله گوش آدم میانساله .

هر دو تا لاله گوشم وز وز کرد .

خبری از موشه نبود ... فک کنم اون از ترس ادم زنده تو گور دیدن جا به جا سکته کرده بود .

از سگ جونی خودم تعجب می کردم ... هر کس دیگه ای جای من بود به جان عمه نصرتم در جا قالب تهی می کرد .

هیچ صدایی نمی اومد ... سکوت محض ... تاریکی محض ... و تنهایی محض .

( با خودم فکر می کردم احتمالا توی همون موقع همه قوم و خویشا و رفقام دور یه سفره پهن نشستن و دارن پلو مرغ و نوشابه می خورن و به ریش مرده من می خندن ... زهی دنیای باطل ... زنده که بودم و میون اونهمه آدم حس می کردم تنهام و غصه می خوردم ... حالا اینجا می فهمم تنهایی یعنی چی ... دیگه واقع اسمم از لیست حضور و غیاب آدم زنده ها خط خورده بود و من دیگه وجود نداشتم )

زیر بغل چپم می خارید ... باسنم درست روی یه تیکه سنگ تیز بود و سرم لابه لای دو تا تیکه سنگ سفت .

با خودم فکر کردم اگه از اینجا جون سالم به در بردم یادم باشه وصیت کنم اگه دوباره مردم این بار قبرم یه اتاق سه در چار باشه با روشناییی و کف موکت و حداقل یه خط موبایل با آنتن دهی قوی که اگه باز زنده شدم دستم به یه جایی بند باشه ... و در ضمن حتما یکی ازین تله موشا هم توش باشه ...

گرمای توی قبر کم کم جای خودش به سرما می داد .

تنم داشت یخ می بست .

به جای تکون خوردن فقط می لرزیدم .

زیر لب مدام همون چن تا سوره رو که یادم نیس از بچه گی کی یادم داده بود غلط غولوط تن تن می خوندم و و به سبک مادر بزرگ خدا بیامرزم فوت می کردم که شاید دریچه های قبر از شدت فوتای من باز شه ... زهی خیال باطل .

یهو یاد نکیر و منکر افتادم .... تنم مثه آدمایی که لحظه اخر جون دادنشونه یهو به شدت لرزید .

اگه اینا اومدن چی ؟

یا امام هشتم ....

ولی باز خودمو دلداری می دادم که تازه اگه بیان و بفهمن که من زنده ام که کاری بهم ندارن و شاید کمکمم بکنن و بکشنم بیرون ...

سردم شده بود .

کم کم از خودم و امید به نجاتم قطع امید کردم .

من محکوم شده بودم به مردن .

اونم به بدترین و وحشتناک ترین وضعیت .

توی همین احساس داشتم دست و پا می زدم که صداهای گنگی از بالا به گوشم خورد .

صدایی شبیه ... شبیه ... شبیه بیل زدنننننن ... آی خدا جان فدای تو برم مننننننننن ... آی خدااااا ... نوکرتم ....

صدای بیل مثه یه موسیقی رمانتیک و قشنگ ترین ترانه ها توی گوشم می پیچید ...

- کمکککککککککک ... من زنده امممم .

فکم چسبیده بود به زمین و فقط دهنمو یه ذره می تونستم باز کنم و صدام خیلی ضعیف بود .

تازه پنبه هایی که محکم توی سوراخای بینیم فرو شده بود صدامو تو دماغی کرده بود و شده بود قوز بالا قوز .

یه لحظه با خودم فکر کردم که بهتره ساکت باشم تا نکنه این فرشته نجات بترسه ازم و رم کنه ...

صدا ها کم کم واضح تر شد .

صدای صحبت دو تا مرد بود و موسیقی خش خش بیل .

گوشامو تیز کردم .

کم کم صداشون واضح شنیدم .

- زود باش دیگه .. الانه که یکی بیاد .

- کی می خواد این موقع شب بیاد تو قبرستون خره ؟ یه دو تا بیل دیگه مونده زرده بکش ...

- حالا تو مطمئنی ؟

- خودم دیدم حلقه طلاش به این بزرگی توی انگشتش برق می زد ... هیشکیم درش نیاورد ...

- اگه حلقه تو دستش نباشه خودتو می ذارم تو همین گور بغل خوابش باشی ..

- حالا ببین ..

حلقه ؟

حلقه ازدواج من ... دوم دست چپمو تکون دادم ...بعععلههه حلقه ازدواج در کمال ناباوریم توی دستم بود .

ای دل غافل ...اینا چطور یادشون رفته بود اینو از دستم در بیارن .

حلقه ازدواج ... حلقه نجات من ... دیوانه وار در دل قبر ذوق کردم .

- خدایا رحمتتو شکر ... جبران می کنم به جان مادرم ...

نوک بیل خورد به سنگ بالای قفسه سینه ام .

- رسیدی؟

- ها ... صب کن ...

به محض اینکه سنگ رو از بالای تنم برداشت یه موج نسیم خنک واقعااا روح افزا پیچید توی مشامم و دوباره زندم کرد .

از ترس اینکه مبادا یارو پشیمون کنه ودوباره سنگو بذاره یهو از جا کنده شدم و با تموم وجودم نعره زدم .

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااااااااااااااااااااااااااا

یارو بدبخت مثه فنر از تو قبر پرید بالا و چنان نعره ای زد که روی نعره منو کم کرد و اون رفیقشم یه جیغ خانومی زد و دو تاشون با هشت پا مثه بلانسبت سگ در رفتن .

آی زنده شدم .

ای همچین حال کردم تو قبر از زنده شدن دوبارم .

اصلا محاله کسی احساسات فوران یافته منو در اون حالت درک کنه .

کفنو جر دادم و با تموم سلولای ششم نفس عمیق کشیدم .

یه نگا به آسمون کردم یه نگاه به حلقه ازدواجم کردم یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد رو گونه ام ... خدایا شکرت ... حقا که رحیمی ...

دلم به حال اون دو تا بدبخت دزدا سوخت که بد جوری ترسیدن .

از جا بلند شدم .

تموم تنم خیس عرق شده بود و درد می کرد ولی لذت زندگی مجدد نمی ذاشت چیزی رو حس کنم .

راست که واستادم همچین حال کردم ..

اصلا بند بند تنم حال کرد .

نصف شب وسط قبرستون هیشکی مثه من نمی تونس حال کنه .

نیمتنه بالای کفنمو پیچیدم دور کمرمو و پنبه های گوش و بینیمو در آوردمو با یه یا علی از توی قبر اومدم بیرون .

از دور کور سوی یه نور ضعیف به چشمم خورد .

خواستم بدوم به سمتش که هوس کردم یه بار دیگه توی قبرمو یه نیگا بندازم تا قول و قراریی که با خدا توش گذاشتم یادم نره .

همونطور که زل زدم به کف قبر یه چیزی نظرمو جلب کرد .

خوب که نگا کردم دیدم...

دیدم بدبخت موشه دراز به دراز در حالیکه دس و پاهاش سیخ شده کف قبر افتاده .

بدبخت همونطوری که فک می کردم از شدت ترس احتمالا قالب تهی کرده بود .

لبخندی زدم و درست مثه مرده هایی که دوباره زنده شدن با متانت و وقار دویدم سمت ساختمون کنار قبرستون .

بقیه اش دیگه خیلی رمانتیکه تعریف نمی کنم .

ولی ...

تا همین الان از ترس زنده به گور شدن

1 - اصلن خواب به چشمم نمیاد و اصلن نمی تونم بخوابم .

2- حلقه ازدواجم دائما دستمه .

3- و مهمتر از همه یک آدم خوب و نازی شدمممم ...

اینم از فواید زنده در گوریدن .

باشد تا آیندگان عبرت گیرند .

فاتحه من الصلوات