تبلیغات
داستان های متنوع - مطالب ابر داستان س
 
داستان های متنوع
داستانک ها,داستان های خنده دار,افسانه ها,داستان های زیبا,داستان های عاشقانه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرشید
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما بیشتر چه نوع داستانی در وبلاگ بگذاریم؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!
منبع:میهن فارس




نوع مطلب : داستان طنز، داستانک، 
برچسب ها : داستان کو تاه خنده دار، داستان خنده دار جدید، داستان س، داستان موتاه جدید، داستان کوتاه جدید،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/29
فرشید
حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!"

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: یه اصفهانی توی اتوبان با سرعت ??? کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:

"گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.


من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست کمک فوری می‌کند.

فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بینه که صندوق هم خالی است.

فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگه من داشتم ??? تا سرعت می‌رفتم؟




نوع مطلب : داستان طنز، داستانک، 
برچسب ها : داستان، داستان خنده دار، داستان س، داستان خفن، داستان دختر، داستان همسایه، داستان رانندگی، داستان اصفهانی، لر، رشتی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/24
فرشید

 3 آمریكایی و 3 ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل

کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!





نوع مطلب : داستان طنز، داستانک، 
برچسب ها : داستان س، داستان خنده دار، داستان طنز، داستان ایرانی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/23
فرشید

داستان فوق العاده زیبا : عشق واقعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاشقانه، داستانک، 
برچسب ها : داستان زیبا، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان س، داستان خفن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/23
فرشید

زنده به گور

چشمامو که باز کردم همه جا تاریک بود .

تموم تنم درد می کرد .

خواستم سرمو بلند کنم ولی نتونستم .

یه چیزخیلی سنگین و سفت روی صورتم بود .

نمی تونستم خوب نفس بکشم .

احساس نفس تنگی می کردم .

بوی خاک می اومد .

خاک مرطوب .

چند بار پلکامو باز و بسته کردم .

یعنی چی ؟

اینجا کجاست ؟

دستام محکم به تنم چسبیده بود .

خدای من .. خدای من .... خدای من

چشمامو به هم فشار دادم و زیر لب زمزمه کردم :

- خدای من ... نکنه .. نکنه ... خدا خدا خدا ...

حس کردم قلبم ریخته کف سینه ام .

داد زدم .

- آیییییییییییییییییییی ....

صدام که توی گوشم پیچید وحشت کردم .

هیچکسی نبود .

هیچکس

سرمو به سمت راست برگردوندم .

اونچیزی که روی صورتم سنگینی می کرد اومد پایین تر و چسبید روی فکم .

سرم همونطور موند .

صدای ضربان قلبمو میشنیدم .

- آییییییییییی تور و خدا یه نفر کمک کنه .

صدای مبهم و گنگی به گوشم می رسید .

صداهایی شبیه جیغ و گریه .

گوشامو تیز کردم .

صداها از بالای سرم می اومد .

چند متر بالای سرم .

تموم تنم یهو سرد شد .

یخ بستم .

قلبم برای چند لحظه واستاد .

- یا امام زمان ...

همه تنمو با شدت تکون دادم .

فشار چیزای سنگینی که روم بود بیشتر و بیشتر شد .

داشتم خفه می شدم .

- آییییییییییی خدااااا ....

باورم شد .

من راس راسکی

زنده به گور شده بودم .

برای چند لحظه بی حرکت موندم .

از شدت وحشت داشتم قالب تهی می کردم .

- من نمررردم ...





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان ترسناک، داستان وحشتناک، داستان خفن، داستان س، داستان زنده به گور، داستان خیلی ترسناک، داستان ترسناک واقعی، داستان وحشتناک واقعی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/23
فرشید

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!

داستان عاشقانه و غم انگیز  قرار!
صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان، دانلود داستان، story، داستان لاو، داستان دوست داشتن، داستان قرار، داستان پارک، داستان ساعت، داستانه عاشقانه و غم ناک، داستان عاشقانه، داستان س، داستان ک، داستان خف، داستان خفن، داستان خفن س،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/20
فرشید

شوخی با داستانهای دوران دبستان

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.





نوع مطلب : داستان طنز، داستان عبرت آمیز، داستانک، 
برچسب ها : داستان های دوران دبستان، شوخی با داستان، شوخی با داستان های دوران دبستان، داستان های کودکی، داستان س، داستان 18، داستان خانوادگی، داستان ایرانی، داستان سکاف، داستان نیت، داستان توپ، داستان توب،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/18
فرشید

سالها پیش در شهر سن دیگو از ایالات متحده پسربچه فقیری در روبروی شهر بازی

در زیر باران ماه نوامبر مشغول گلفروشی بود. روز شکرگذاری بود و

همه مشغول جشن و پایکوبی بودند. پسرک که فرانک نام داشت با حسرت

به بچه هایی که همراه پدر و مادرشان با شادی به شهر بازی میرفتند نگاه میکرد.

از شدت سرما نوک دماقش سرخ شده بود و میلرزید.هیچکسی ازش گل نمیخرید.

تا اینکه یک ماشین گرون قیمت کنارش ایستاد و از پشت پنجره یک زن خوشرو

با شادی گفت: تنکسگیوینگ مبارک پسر کوچوله من کل گلارو میخرم.

پسرک از شدن خوشحالی داشت در پوست خود نمیگنجید.

و دسته گلو به آن زن داد و زن هم چند دلار بهش داد و با لبخندی خداحافظی کرد و رفت.

فرانک با شادی و با تمام قدرت اسکناسها رو در دستش مچاله کرد و بسمت شهر بازی

قدم برداشت. همان لحظه صدایی از آنور خیابان بگوشش رسید:

هی فرانک کجا میری؟

فلیپ که یجورایی صاحب کارش بود و پولایی که جمع میشد و میگرفت و در عوض

یک جای کوچک مثل یه زیر زمین به بچه هایی مثل فرانک میداد.

فرانک که به آروزش نزدیک شده بود و نمیخواست کسی مانعش بشه شروع به دویدن

کرد و فلیپ هم با عجله بدنبالش دوید اما صدای مهیب ترمز یک ماشین بگوش رسید.


 

فرانک با تردید و عجله نگاهی به پشت سرش کرد و جسد غرق خون فلیپو دید.

نفس راحتی کشید و به داخل شهر بازی رفت.

زرق و برق چرخ و فلک او را جذب کرد چرخ فلکی که همیشه از دور میدیدش

و همیشه آرزوی سوار شدنش را داشت حالا به آروزش رسیده بود و سوار بر آن

تمام شهر رو میدید خلاصه تمام پولش رو خرج کرد و نصف وسایل شهر بازی رو سوارشد.

تا اینکه به نزدیک در خروجی رسیده بود که صدای جیغ بچه هایی که کنار

یک قطار کوچک و زیبا ایستاده بودند توجهش رو جلب کرد: نه مامان میترسم من نمیامو...

در بالای سر آنجا یک قسمت تپه مانندی بود که بروی تابلویی که جلوی ورودیش

آویزون شده بود نوشته بود: تونل وحشت!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ترسناک، 
برچسب ها : داستان خفن، داستان ترسناک، داستان جدید، داستان، داستان وحشتناک، داستان س، داستان ک، داستان سک، داستان های خفن، داستان جدید خف، داستان خف، داستان نخیلی، داستان کوتاه، داستان سک ک، داستان سس، داستان ممنوعه، داستان من و مامان، داستان خواهر، داستان دختر، داستان وای، وای، اینو، داستان باحال،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/12/5
فرشید
عیب کوچولوی عروس
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : پیرمرد، داستان، داستان طنز عروسی، داستان س، داستان خفن، داستان با حال،
لینک های مرتبط :

       نظرات
1390/06/19
فرشید